
در سالهای اخیر، انیمیشن در ایران با دگرگونیها و چالشهای چشمگیری روبهرو بوده است. از یکسو، این حوزه با افزایش جذابیت برای نیروهای خلاق و فنی همراه شده و شاهد کوچ استعدادها از سایر بخشهای نوآورانه (نظیر استارتاپ ها) به این عرصه هستیم. از سوی دیگر، معضلات ساختاری، مدیریتی و روندهای ناکارآمد در نهادهای متولی، مانع از شکوفایی ظرفیتهای نهفته در این حوزه شدهاند. پیشتر نیز با فعالان بزرگ این صنعت مصاحبههایی ترتیب داده ایم.
سعید ترخانی، از چهرههای شناختهشده و پرتجربه در صنعت پویانمایی ایران است. او بنیان گذار استودیو تکم فیلم بوده و به واسطه سالها فعالیت حرفهای، دیدگاههایی شفاف و انتقادی درباره کاستیهای ساختاری و مدیریتی این حوزه دارد. با این مصاحبه با آقای ترخانی همراه باشید.
ما در اکوموتیو با پدیدهای جالب روبهرو هستیم: کوچ شماری از فعالان، بهویژه نیروهای فنی که پیشتر در حوزههایی چون تجارت الکترونیکی یا بازیسازی مشغول بودهاند، به عرصهی پویانمایی. بسیاری از این افراد با انگیزههای هنری و علاقهمندیهای فرهنگی وارد این حوزه میشوند. از دیدگاه شما، دلیل این تغییر مسیر چیست؟ آیا پویانمایی ایران در حال دگرگونی و صنعتیشدن است؟ چه کشش و جاذبهای برای این نیروهای متخصص ایجاد شده؟
این دو موضوع که از یکسو نیروهای فنی از حوزههای دیگر به پویانمایی میآیند و از سوی دیگر، پویانمایی مسیر صنعتیشدن را در پیش گرفته، الزاماً در تقابل با هم نیستند؛ بلکه میتوان آنها را مکمل هم دانست.
در گذشته، پویانمایی بیشتر بهعنوان یک هنر سفارشی برای نهادهایی چون تلویزیون تلقی میشد؛ اما امروز، بهتدریج در حال تبدیل شدن به یک صنعت با زیرساختهای اقتصادی، فنی و کارآفرینانه است. پویانمایی امروز دیگر صرفاً یک محصول فرهنگی نیست، بلکه بستری برای خلق ارزش افزوده، شکلگیری کسبوکار و حتی پیوند با مفاهیمی چون نوآوری فناورانه، راهاندازی شرکتهای نوپا (استارتاپها) و صادرات محتواست.
از سوی دیگر، بسیاری از نیروهای فنی، بهویژه در حوزههایی چون علوم رایانه، هوش مصنوعی، گرافیک رایانهای و توسعه نرمافزار، بهدنبال میدانی برای بهکارگیری دانش و مهارت خود هستند که در عین حال، جنبهی خلاقانه و هنری نیز داشته باشد. پویانمایی برای این دسته از افراد، پیوندی میان فناوری و هنر ایجاد میکند؛ ترکیبی از خلاقیت بصری، روایتگری، و فنّاوریهای نوین.
این روند نشان میدهد که پویانمایی ایران در حال گذار از مرحلهای صرفاً سفارشمحور و دولتی، بهسوی زیستبومی نوآورانه و رقابتپذیر است. همین دگرگونی ساختاری است که موجب شده نیروهای فنی، این حوزه را برای فعالیتی پایدارتر، الهامبخشتر و آیندهدارتر انتخاب کنند.
در گذشته، پویانمایی بیشتر بهعنوان یک هنر سفارشی برای نهادهایی چون تلویزیون تلقی میشد؛ اما امروز، بهتدریج در حال تبدیل شدن به یک صنعت با زیرساختهای اقتصادی، فنی و کارآفرینانه است.
با توجه به تجربههای شما، تعامل با نهادهای متولی چگونه بوده و آیا به نظر شما چنین تلاشهایی برای تولید مفهوم و تحلیل آسیبها میتواند به بهبود عملکرد نهادها بینجامد؟
تولید مفهوم، آسیبشناسی و ارائهی راهحل، بدون تردید از گامهای نخستین و ضروری برای اصلاح وضعیت موجود است. اما نباید از این نکته غافل شد که تأثیرگذاری این مفاهیم و راهکارها، در گروی پذیرش، اراده و التزام عملی نهادهای مسئول است.
برای نمونه، «مرکز صبا» که یکی از نهادهای اصلی سیاستگذار و پشتیبان در عرصهی فرهنگ و هنر کشور است، همواره از منابع مالی و امکانات قابلتوجهی برخوردار بوده؛ با این حال، بازدهی و کارایی عملکرد آن در برخی موارد متناسب با این حجم از منابع نبوده است. گاه حتی تخصیص منابع، نهتنها به حل مسائل کمکی نکرده، بلکه با هدایت نادرست، به تعمیق مشکلات انجامیده است.
البته مواردی از عملکرد مثبت نیز قابلذکر است؛ اما در مجموع، میتوان گفت که در بسیاری از موقعیتها، راهحلها و مسیرهای اصلاحی برای مدیران روشن و در دسترس بوده، اما بهسبب تضاد منافع، نگاههای سلیقهای یا برداشتهای محدود از «صلاحدید»، این راهحلها به مرحلهی اجرا نرسیدهاند.
از اینرو، گفتوگو و نقد کارشناسانه هرچند ضرورت دارد، اما کافی نیست. آنچه مسیر تحول را هموار میکند، پذیرش مسئولیت از سوی مدیران و عبور از منافع کوتاهمدت و شخصی بهسوی منافع بلندمدت و زیربنایی برای زیستبوم پویانمایی است.
شما به برخی کاستیها و نارساییها در عملکرد «حوزه هنری» اشاره کردید. آیا بهنظر شما این مشکلات بیشتر ریشه در ساختارهای اداری و بوروکراتیک دارند یا با مسائل ژرفتر و ماهویتری مواجهایم؟
بهنظر من، بخش قابل توجهی از مشکلاتی که در نهادهایی مانند حوزه هنری مشاهده میشود، ریشه در نبود شفافیت ساختاری دارد. نبود شفافیت، نهتنها فرآیند تصمیمگیری را مبهم و غیرقابل ارزیابی میسازد، بلکه به تدریج زمینهساز شکلگیری بیاعتمادی در میان فعالان حرفهای این حوزه نیز میشود.
در فضای فعلی، بسیاری از تصمیمات پشت درهای بسته و بدون مشارکت یا حتی اطلاع اهلفن اتخاذ میشوند. مدیران و تصمیمگیرندگان، هم افراد را بر اساس روابط شخصی یا ترجیحات فردی برمیگزینند و هم شاخصها و معیارهای ارزیابی پروژهها را بهصورت غیرشفاف و بدون اجماع کارشناسی تعیین میکنند. در نتیجه، آنچه به عنوان خروجی و محصول نهایی ارائه میشود، اغلب با نیازها و واقعیتهای جاری زیستبوم انیمیشن و رسانه، فاصله دارد.
از سوی دیگر، گرچه سازمان همواره تلاش دارد دستاوردهای خود را در فضای رسانهای برجستهسازی و تبلیغ کند، اما پرسش کلیدی این است: آیا با منابع و امکانات موجود، نمیشد عملکرد مؤثرتر و ارزشآفرینتری رقم زد؟ این نکته، صرفاً یک نقد فنی و آسیبشناسانه است، نه شکایت یا گلایهمندی شخصی.
من باور دارم که نقدِ منصفانه و تخصصی، اگر در فضایی سالم و گفتوگومحور مطرح شود، میتواند به بازنگری و بهبود ساختارها بینجامد. اما لازمهی آن، پذیرش اصل پاسخگویی و شفافیت از سوی نهادهای متولی است.
بخش قابل توجهی از مشکلاتی که در نهادهایی مانند حوزه هنری مشاهده میشود، ریشه در نبود شفافیت ساختاری دارد. نبود شفافیت، نهتنها فرآیند تصمیمگیری را مبهم و غیرقابل ارزیابی میسازد، بلکه به تدریج زمینهساز شکلگیری بیاعتمادی در میان فعالان حرفهای این حوزه نیز میشود.
با توجه به چالشهای مدیریتی و ساختاریای که به آنها اشاره کردید، بهنظر شما اساساً «حوزه هنری» باید بهصورت مستقیم درگیر تولید محتوا باشد؟ یا نقش دیگری برای آن متصور هستید؟
تولید محتوا، در تعریف مأموریت «حوزه هنری» گنجانده شده و طبعاً این نهاد یکی از بازیگران اصلی حوزه فرهنگ و هنر کشور محسوب میشود. با این حال، معمولاً خودِ حوزه بهطور مستقیم تولید نمیکند، بلکه این مسئولیت را از طریق برونسپاری به شرکتها و افراد واگذار میکند. اصلِ ماجرا در همین نقطه است که مشکلات بروز میکند.
در عمل، آنچه ما با آن مواجهیم، ورود پدیدهی تضاد منافع به این فرآیندهاست. برای مثال، فردی که مسئولیت دولتی دارد، همزمان اقدام به تأسیس یک صندوق سرمایهگذاری یا شرکت خصوصی میکند و سپس از موقعیت مدیریتیاش بهره میگیرد تا منابع عمومی را به سمت پروژههایی هدایت کند که خودش یا نزدیکانش در آنها ذینفع هستند. در برخی موارد، همان فردی که تصمیمگیر است، کارگزار هم میشود و نهایتاً با خودش یا شبکهی محدود اطرافیانش قرارداد میبندد.
در این شرایط، پرسش جدی این است: آیا این انتخابها بر پایه شایستگی و صلاحیت واقعی صورت گرفته؟ و آیا اصلاً چنین فردی که درگیر چند مسئولیت همزمان است، توان تمرکز و کارآمدی لازم را دارد؟ بدیهی است که پاسخ، در اغلب موارد منفی است.
نمونههایی هم داریم که جنبهای تراژیک-طنزآمیز پیدا میکنند. مثلاً موردی را به یاد دارم که فردی برای خودش نامه استعفا نوشته و سپس خودش در جایگاه مدیر، آن استعفا را رد کرده! یا نمونهی دیگری که در آن شخصی با مشکلات شدید بینایی به مدیریت یک شرکت انیمیشنسازی بصری منصوب شد. من قطعاً به توانمندیهای فردی ایشان احترام میگذارم، اما این مسئله نشان میدهد که گاهی انتخابها، بدون توجه به تخصص، کارکرد سازمان و حتی بدیهیترین تناسبهای شغلی صورت میگیرند.
اینها در آینده شاید بهعنوان موقعیتهای طنز به آنها نگاه شود، اما در زمان حال، واقعیتهای تلخیاند که سرمایه انسانی و مالی کشور را تحتتأثیر قرار میدهند. به باور من، حوزه هنری بهجای آنکه خود را صرفاً درگیر تولید مستقیم کند، باید بیشتر نقش تسهیلگر، سیاستگذار و ناظر را ایفا کند؛ نقشی که از طریق آن، شفافیت، عدالت و کارآمدی در تخصیص منابع فرهنگی تضمین شود.
آیا مشکلات ساختاریای که به آنها اشاره کردید—مانند پیچوخمهای اداری یا بخشهایی که عملاً به «تله»ای برای طرحها تبدیل میشوند—در نهادهای دیگر هم دیده میشود؟ آیا در این زمینه تجربهی شخصی داشتهاید؟
بله، این مسئله کموبیش در بسیاری از نهادهای فرهنگی و هنری کشور دیده میشود. به عنوان نمونه، در یکی از دورهها، در «حوزهی هنری» بخشی با عنوان «طرح و برنامه» ایجاد شده بود که در عمل، نقش یک ایستگاه توقف یا حتی مسیری انحرافی را بازی میکرد. طرحهایی که تمایلی به پیگیری آنها نبود، به این بخش ارجاع داده میشدند و در روندی پرپیچوخم و گاه بینتیجه گرفتار میماندند. عملاً همیشه بهانهای برای توقف یا رد یک ایده پیدا میشد.
بهطور شخصی، خاطرهای دارم که برای نهایی کردن یک قرارداد تولید، آنقدر پشت درِ اتاق مدیر منتظر ماندم که در نهایت، قرارداد روی یک برگهی دمدستی در پارکینگ و هنگام خروج اضطراری مدیر از اتاق، امضا شد!
چنین روندهایی فقط محدود به یک نهاد خاص نیست. در یکی از مجموعههای وابسته به حوزهی سینمایی، با وجود برگزاری جلساتی به ظاهر محترمانه و ارسال نزدیک به پانزده طرح—که برخی از آنها حتی بر پایهی ایدههای اولیهی خود آن نهاد شکل گرفته بود—در نهایت هیچ نتیجهی روشنی حاصل نشد. پاسخ رسمی این بود که «کارگروهی وجود دارد که تصمیم نهایی با آنهاست و ما دخالتی نداریم».
واقعیت این است که تولید یک پویانمایی بلند نیازمند تصمیمگیری یکپارچه، همفکری با کارشناسان، و سازوکارهای شفاف است. ارائهی یک طرح خوب بهتنهایی ضامن تولید موفق نیست، اما متأسفانه، بسیاری از فرآیندهایی که به ظاهر رسمی و ساختاری طراحی شدهاند، کارکرد اصلیشان عبور دادن پروندههایی خاص یا ایجاد مانع برای دیگران است. این نوع سامانهها، بیش از آنکه مسیر را هموار کنند، به نوعی نقش «فیلتر ترجیحی» را ایفا میکنند.
آیا این نوع مشکلات در قالب رویدادهایی مانند پیچینگ نیز دیده میشود؟ اساساً تا چه اندازه میتوان به چنین رویدادهایی برای انتخاب بهترین ایدهها و شناسایی استعدادها اعتماد کرد؟
بله، متأسفانه این روند در رویدادهایی از این دست نیز کموبیش دیده میشود. من شخصاً در برخی از این برنامهها حضور داشتهام و تجربهام این بوده که فضای آنها نیز بیشتر نمایشی است تا واقعی. در بسیاری از نهادها، چه در قالب مناقصه، چه رویدادهای ارائهی طرح، آنچه رخ میدهد بیشتر شبیه یک آییننامهی از پیشنوشتهشده است که در نهایت به برگزیده شدن طرحی منجر میشود که از ابتدا انتخاب شده بوده.
در حالیکه در شکل آرمانی، پیچینگ باید یک رقابت سالم برای شناسایی و برگزیدن بهترین ایدهها باشد. برای نمونه، در جشنوارهی بینالمللی انِسی، شرکت در بخش ارائهی طرح رایگان است، داورانی متخصص و مستقل طرحها را ارزیابی میکنند و به برگزیدگان فرصت میدهند تا ایدهشان را به شکل حرفهای معرفی کنند. در آن فضا، تهیهکنندگان و کارگردانانی از سراسر جهان حضور دارند و در صورت علاقهمندی، مستقیماً وارد همکاری و سرمایهگذاری میشوند.
اینگونه فضاها بر پایهی ساختاری اقتصادی و آزاد شکل گرفتهاند، جایی که سرمایه بهسمت طرحهایی روانه میشود که از نظر فنی، هنری، و تجاری امکان موفقیت بیشتری دارند. اما در فضای داخلی ما که اغلب مبتنی بر ساختارهای دولتی و وابسته به حکومت است، چنین رقابتی شکل نمیگیرد. بهدلیل تداخل منافع شخصی و سازمانی تصمیمگیرندگان با منافع واقعی طرحها، روندها کمتر به انتخاب شایستهسالارانه منجر میشود و بیشتر حالت نمایشی پیدا میکند.
کافیست یکی از شرکتکنندگان نزدیکی بیشتری به یکی از مدیران داشته باشد یا موضوعات غیرحرفهای، از جمله مسائل سیاسی، در میان باشد؛ آنگاه حتی اگر همهی ضوابط سازمانی هم رعایت شود—که در عمل بسیاری از مواقع هم رعایت نمیشود—باز هم ساختار معیوب است. این شرایط در واقع بخشی از میراث سنگین ساختار دولتیمحور در فرهنگ و هنر ماست.
با توجه به ساختارهای معیوب و نقش گستردهی دولت در اقتصاد فرهنگ، بهویژه در حوزههایی مانند سینما و نشر، چه راهکاری برای اصلاح این وضعیت و کاهش زمینههای فساد پیشنهاد میکنید؟
یکی از راهحلهای بنیادین، تغییر نگاه از «یارانهی تولید» به «یارانهی مصرف» است. بهجای آنکه منابع دولتی و پولهای نفتی مستقیماً به تولیدکننده داده شود—که تجربه نشان داده اغلب منجر به رانت، فساد، و تولیدهای ناکارآمد میشود—میتوان این حمایت را به مخاطب نهایی منتقل کرد.
برای نمونه، بهجای آنکه دولت تصمیم بگیرد چه فیلمی ساخته شود یا چه کتابی چاپ شود، میتواند به هر شهروند اعتباری فرهنگی اختصاص دهد. مثلاً بگوید هر فرد در طول سال میتواند با این اعتبار مشخص، تعداد معینی کتاب بخرد، فیلم ببیند یا از محصولات فرهنگی بهرهمند شود. در این ساختار، تولیدکننده باید با کیفیت محتوا، سلیقهی مخاطب را جلب کند و اعتماد عمومی را بهدست آورد. نتیجه آن خواهد بود که آثار موفق، بیشتر دیده میشوند و منابع بهسمت کارآمدترینها روانه میشود.
اما در ساختار فعلی، پول مستقیماً به پروژه داده میشود؛ گاه حتی بدون آنکه اطمینان حاصل شود پروژه به اهداف مورد نظر میرسد. برای مثال، فیلمی مانند سرهنگ ثریا با تصمیم یک مدیر ساخته میشود، اما ممکن است نهتنها نتواند مأموریت فرهنگی مورد نظر را انجام دهد، بلکه اثر معکوس هم داشته باشد—با این حال، بودجهاش را گرفته است و پاسخگویی واقعی هم وجود ندارد.
مسئله اصلی این است که در این سازوکار، مخاطب و مصرفکننده جایی ندارد؛ نگاه از بالا به پایین است و فرض بر این است که مردم توان تشخیص ندارند، پس باید بهجای آنها تصمیم گرفت. این نگاه، هم غیردموکراتیک است و هم زمینهساز فساد. نتیجهاش این میشود که پول نه به شایستگان، بلکه به آشنایان و وابستگان میرسد. در چنین فضایی، اگر کسی دغدغهمند باشد اما «پسرخاله»ی تصمیمگیرنده نباشد، سهمی از تولید فرهنگی نخواهد داشت.

یکی از پدیدههایی که گاه در عرصهی تولیدات فرهنگی دیده میشود، حضور همزمان افراد در دو جایگاه حساس است: هم بهعنوان عضو هیئتمدیره یا سهامدار در شرکتهای خصوصی، و هم در جایگاههای تصمیمگیر یا تأمینکنندهی منابع مالی در نهادهای دولتی. آیا این تقاطع منافع، طبیعی و قابلقبول است؟ و آیا قوانین فعلی توان مهار چنین تضاد منافعهایی را دارند؟
این پدیده یکی از مصادیق روشنِ تعارض منافع است که در ساختار فرهنگی ما، هم شایع است و هم آسیبزا. از منظر قانونی، برای تصدی همزمان سمت مدیرعاملی در چند شرکت، محدودیتهایی در نظر گرفته شده؛ اما در مورد عضویت در هیئتمدیره یا سهامداری، نظارت و محدودیت کمتری وجود دارد. این خلأ، فضای مناسبی برای دور زدن قانون فراهم کرده است.
در عمل، معمولاً شرکتها را به نام وابستگان، مانند برادر یا بستگان سببی ثبت میکنند، یا حتی در مواردی بیپرده، قراردادهای کلان با شرکتهایی بسته میشود که پیوند مستقیم با تصمیمگیرندگان دارند. بنابراین، نخست آنکه قوانین کافی نیستند، و دوم آنکه همان قوانین موجود هم بهراحتی دور زده میشوند.
راهحل، تنها اصلاح قانون نیست، بلکه نیازمند بازنگری در ساختار کلی تصمیمسازی و تخصیص منابع هستیم. برای نمونه، همان پیشنهادی که پیشتر مطرح شد—یعنی تغییر رویکرد از «حمایت از تولید» به «حمایت از مصرف»—میتواند بخش قابل توجهی از این فساد ساختاری را کاهش دهد. چرا که در چنین رویکردی، دیگر تصمیمگیرنده نمیتواند منابع را به نفع شبکهی خودیها منحرف کند، بلکه موفقیت هر اثر، تابع پذیرش مخاطب خواهد بود.
با این حال، مقاومت در برابر این اصلاحات زیاد است. چرا؟ چون سودبرندگان از وضع موجود، همان کسانی هستند که باید قانونگذاری کنند یا آن را اجرا نمایند. در مواردی دیدهایم که فردی از دل بخش خصوصی آمده، و پس از کسب مسئولیت در یک نهاد دولتی، همچنان منافع گذشتهی خود را دنبال میکند. این وضعیت، شباهت زیادی به ساختارهای قومی-قبیلهای در برخی کشورها دارد که هر دوره، یک وزارتخانه یا صنعت در اختیار یک طایفهی خاص قرار میگیرد.
در نهایت، بخشی از ریشهی این نابسامانیها، در ساختار معیوبی نهفته است که از ابتدا بهدرستی طراحی نشده و به بازمهندسی جدی نیاز دارد.
در یکی از گفتههایتان به پخش سریالهایی مانند باب اسفنجی از تلویزیون اشاره کردید؛ آثاری که بدون پرداخت حق کپیرایت از رسانه ملی پخش میشوند. آیا این مسئله را هم میتوان بخشی از همان ساختار معیوب دانست؟ و این استاندارد دوگانه میان تولیدات داخلی و خارجی چه تبعاتی دارد؟
بله، دقیقاً این هم بخشی از همان ساختار غلط و غیررقابتی است. ما با یک استاندارد دوگانه مواجهایم: از یک سو، تولیدات داخلی با نظارت و محدودیتهای شدید مواجهاند—از ممیزیهای چندلایه گرفته تا الزامات محتوایی و ساختاری—و از سوی دیگر، محتوای خارجی، اغلب بدون طی چنین فرآیندی و حتی بدون رعایت حقوق مالکیت فکری، به راحتی پخش میشود.
تلویزیون آثار خارجی مانند باب اسفنجی را پخش میکند، در حالی که نه هزینهی خرید کپیرایت آنها را میپردازد و نه به تبعات فرهنگی آن توجه کافی دارد. حتی اگر صحنههایی سانسور شود، بسیاری از مضامین یا شوخیهای کلامی نامناسب و بارهای ایدئولوژیک در لایههای زیرین باقی میماند. با این حال، همین آثار خارجی بهراحتی محبوب میشوند و بیننده پیدا میکنند، چون تلویزیون بدون دغدغه، پخششان میکند.
در مقابل، برای تولیدکننده داخلی، مسیری پر از مانع و فشار طراحی شده است. نمونهی مشخصش را مرحوم ابوالحسنی گفته بود: مجموعهی دیریندیرین بهرغم محبوبیت و کیفیت، از تلویزیون پخش نشد، تنها به این دلیل که سازمان صداوسیما میدید این اثر میتواند مستقل از آن درآمدزایی کند، و چون سهمی برای خود متصور نبود، با آن همکاری نکرد.
در چنین فضایی، حتی ایرانی بودن هم در داخل کشور به ضررت تمام میشود. چون از یکسو باید پاسخگوی نظارتهای سختگیرانه باشی، و از سوی دیگر، رقیبی داری که بدون رعایت قواعد بازی، راحت از خط پایان عبور میکند.
این تنها مسئلهای فرهنگی یا حقوقی نیست؛ پیام روشنی به تولیدکنندهی ایرانی مخابره میکند: «تو باید همهی الزامات را رعایت کنی، ولی ما الزام نداریم از تو حمایت کنیم.» این نگاه ضدتوسعه است و در بلندمدت، نهتنها تولید را زمینگیر میکند، بلکه باعث میشود فرهنگ و رسانهی بومی نتوانند در رقابت با نمونههای خارجی دوام بیاورند.
نکتهی کلیدی اینجاست: ما اغلب مسئله را در همان صنعتی که آسیب دیده دنبال میکنیم، اما راهحلش ممکن است در اصلاح نهادها یا رویکردهای کلانتر باشد. من همیشه تلاش کردهام از مرزهای انیمیشن فراتر بروم، چون باور دارم انیمیشن نمیتواند در یک جزیرهی جداگانه رشد کند. نیازمند پیوند عمیق با سایر بخشهای دانشبنیان، آموزشی و رسانهای هستیم.
یکی از پرسشهای پرتکرار این است که چرا ما در حوزههایی مثل انیمیشن، هنوز نتوانستهایم به سطح کشورهایی مانند ژاپن یا آمریکا برسیم؟ آیا باید مدل آنها را الگو قرار دهیم یا مسیر متفاوتی پیش بگیریم؟
ما قرار نیست آمریکایی یا ژاپنی شویم؛ ما باید بهترین نسخه از خودمان باشیم—ایرانی باشیم. چرا باید تبدیل به آنها شویم، در حالی که میتوانیم خودمان الگو باشیم؟ اتفاقاً بخش بزرگی از پیشرفت آنها هم مدیون جذب ظرفیتهای دیگر کشورهاست. آمریکا سالهاست که نخبههای سراسر دنیا را جذب میکند؛ از جمله ایرانیهایی که در بالاترین سطوح انیمیشن و تکنولوژی فعالاند.
اینکه امروز انیمیشن ایرانی در سطح جهانی به اندازه آمریکا یا ژاپن شناختهشده نیست، به معنای ناتوانی ما نیست؛ بلکه ناشی از عملکرد، ساختار و اولویتگذاریهای نادرست است. اگر بخواهیم عیناً شبیه آنها شویم، راه رفتن خودمان را هم فراموش میکنیم. باید از آنها یاد بگیریم، اما نه برای تقلید، بلکه برای اینکه مسیر بومی و مستقل خودمان را هوشمندانهتر طراحی کنیم.
ما نیاز به خلق هویت خودمان داریم، نه تکرار هویت دیگران. این هویت با شعار ساخته نمیشود، با کار جدی، زیربنایی و مداوم شکل میگیرد. اگر نیمهپر لیوان را ببینیم، ایران همین حالا هم در منطقه، یکی از قطبهای توانمند در حوزههای انیمیشن، بازیهای دیجیتال و آیتی است. حتی کشورهایی مثل ترکیه از نیروی متخصص ایرانی استفاده میکنند. برنامهنویسهای ایرانی بهطور میانگین تمیزتر و خلاقتر از نمونههای مشابه در کشورهای منطقه کار میکنند (هرچند ارزان بودن مزیت پایدار و خوبی نیست).
ما پشتوانهی فرهنگی بینظیری داریم، اما در بهرهبرداری از آن ضعیف عمل کردهایم. با این حال، اگر اراده و اصلاح ساختارها وجود داشته باشد، میتوانیم به جایگاهی برسیم که در بازار جهانی، «ایرانی بودن» در انیمیشن تبدیل به ارزش شود، نه صرفاً یک ملیت. رسیدن به این نقطه سخت است، اما ممکن است—با عزم، برنامهریزی و عمل، نه صرفاً شعار.
قرار نیست آمریکایی یا ژاپنی شویم؛ ما باید بهترین نسخه از خودمان باشیم—ایرانی باشیم.
سخن پایانی | ضرورت عبور از صورتسازی به سوی نهادسازی
اگر بخواهیم زیستبوم پویانمایی ایران را از چرخهی ناکارآمدی، تعارض منافع و پروژهمحوری رهایی دهیم، نخستین گام، پذیرش یک حقیقت تلخ اما ضروری است: با سازوکارهای موجود، نمیتوان به فرداهای متفاوت رسید. ساخت یک صنعت خلاق و رقابتپذیر، نه با شعار و ویترینسازی، بلکه با نهادسازی، شفافیت و مسئولیتپذیری ممکن است.
اکنون بیش از هر زمان، انیمیشن ایران به میدانداری نسلی تازه نیاز دارد؛ نسلی که نه در جستوجوی رانت، بلکه در پی معنا، اثرگذاری و آیندهسازی است. مسأله فقط نجات یک صنعت نیست؛ سخن از بازآفرینی امید، تخیل و روایت ایرانی در جهانی پرهیاهوست.
پویانمایی، اگر درست فهمیده و حمایت شود، میتواند موتور محرک اقتصاد خلاق ایران باشد؛ اگر نه، همچون بسیاری از فرصتهای دیگر، در گردابِ روزمرگی، رانت و بوروکراسی به خاموشی خواهد گرایید. انتخاب با ماست.




بالاخره شیر مرد پیدا شد حرف دل ما را بزند! خدا خیرت بده که واقعا درد این صنعت را گفتی اما حیف که گوش شنوایی نیست.