
در ادبیات مدیریت و اقتصاد، کارآفرینی به دو دسته کلی تکرارپذیر (کمارزش) و نوآورانه (با ارزش) تقسیم میشود. کارآفرینی تکرارپذیر ایده جدیدی ندارد و صرفاً یک مدل کسبوکار رایج مانند راه اندازی یک سوپرمارکت را تکرار میکند که ریسک پایین و تاثیر اقتصادی محدودی دارد. در مقابل، کارآفرینی نوآورانه با اجرای ایدههای جدید و پذیرش ریسک بالا، چرخههای شغلی جدیدی میسازد و برای هزاران یا میلیونها نفر ارزشآفرینی میکند. بنابراین اگر کارافرینی را یک طیف در نظر بگیریم، یک سر آن کسب و کارهای بی ارزش و سر دیگر آن کسب و کارهای خلاقانه و با ارزش قرار دارد. ارزش واقعی هر کسبوکار بر اساس جایگاه آن در این طیف و میزان تاثیری که در توانمندسازی جامعه دارد سنجیده میشود.
انواع کارآفرینی از نگاه علم اقتصاد
وقتی صحبت از راهاندازی یک کار جدید میشود، ذهن بیشتر افراد به سمت تاسیس یک مغازه، یک شرکت خدماتی کوچک یا تولیدیهای خرد میرود. ویلیام بامول (William J. Baumol, 2007)، اقتصاددان مشهور آمریکایی در مقالههای علمی خود کارآفرینی را به دستههای مختلفی تقسیم میکند و به خوبی نشان میدهد که چرا همه کارآفرینان تاثیر یکسانی در رشد اقتصادی ندارند. او مفهوم کارآفرینی تکرارپذیر در برابر کارآفرینی مولد و نوآورانه را مطرح کرد.
در یک سر این طیف، کارهایی قرار دارند که هزاران بار در سراسر جهان تست شدهاند. فردی که یک فروشگاه مواد غذایی باز میکند، در واقع در حال انجام یک کارآفرینی تکرارپذیر است. این کار برای تامین نیازهای روزمره جامعه ضرورت دارد و درآمد مشخصی هم برای صاحب آن ایجاد میکند، اما از نظر ارزشگذاری اقتصادی در سطح پایینی قرار میگیرد. دلیل این موضوع مشخص است؛ این نوع کسبوکار نهایتاً دو یا سه نفر را درگیر کار میکند، ایده جدیدی به بازار اضافه نمیکند و در صورت شکست، آسیب چندانی به اقتصاد محلی وارد نمیشود.
در سر دیگر این طیف، استارتاپهای بزرگ و شرکتهای فناوری محور مانند اپل، متا یا آمازون قرار دارند. این شرکتها زمانی شکل گرفتند که ایده آنها پیش از آن وجود نداشت یا به این شکل اجرا نشده بود. آنها ریسک بسیار بالایی را تحمل کردند تا محصولی کاملاً جدید خلق کنند. نتیجه این نوع کارآفرینی، درگیر شدن میلیونها نفر به صورت مستقیم و غیرمستقیم است. توسعهدهندگان، فروشندگان لوازم جانبی، تولیدکنندگان محتوا و هزاران شغل دیگر به واسطه شکلگیری یک پلتفرم یا محصول جدید ایجاد میشوند. این دقیقاً همان کارآفرینی با ارزش است که اقتصاد کشورها را متحول میکند.

جایگاه آموزش مهارت در طیف کارآفرینی
حالا که دو سر طیف کسبوکارها را شناختیم، باید ببینیم سایر مشاغل در کجای این نمودار قرار میگیرند. همه کسبوکارها قرار نیست فیسبوک یا اپل باشند، اما بسیاری از آنها میتوانند در نیمه بالایی این طیف یعنی در بخش کارآفرینیهای با کیفیت قرار بگیرند. یکی از بهترین نمونهها برای درک این موضوع، کسبوکارهایی هستند که بر اساس آموزش و انتقال مهارت بنا شدهاند.
وقتی یک مجموعه آموزشی تصمیم میگیرد مهارتهای عملی را به افراد جامعه یاد بدهد، در واقع در حال ساختن پایههای دهها کسبوکار دیگر است. چنین مجموعهای فقط یک خدمت ساده ارائه نمیدهد، بلکه ابزار تولید ثروت را در اختیار دیگران میگذارد. به عنوان مثال، مهارتهای فنی در دنیای امروز به شدت مورد نیاز هستند. از تعمیرات تخصصی بردهای الکترونیکی گرفته تا کارهای تاسیساتی، همگی نیازمند دانش به روز و تجربه عملی هستند.
در این نقطه است که مجموعههای تخصصی وارد عمل میشوند. کسب و کارهایی مانند فنی سازان نمونه بارز قرار گرفتن در نیمه بالایی طیف کارآفرینی هستند. این مجموعه به جای اینکه صرفاً یک خدمات تعمیراتی ساده ارائه دهد، ساختاری را طراحی کرده است که در آن مهارتهای مختلفی مانند تعمیرات ایسیو، برق خودرو، پی ال سی، تعمیرات لپ تاپ و موبایل، تاسیسات ساختمان، لولهکشی، جوشکاری، تعمیر لوازم خانگی و سیمپیچی به صورت تخصصی آموزش داده میشود.
تاثیر چندجانبه یک کسب و کار آموزشی
دلیل اینکه چنین مدلی را کارآفرینی با کیفیت میدانیم، تاثیر چندلایه آن در اقتصاد است. لایه اول همان اشتغالزایی مستقیم خود مجموعه است. برای راهاندازی و مدیریت چنین پلتفرمی، تعداد زیادی از افراد از جمله اساتید با تجربه، پرسنل اداری، حسابدار، کارشناسان تولید محتوا و پشتیبانها به کار گرفته میشوند. این بخش به تنهایی یک کارآفرینی موفق محسوب میشود که دهها خانواده را به صورت مستقیم تامین میکند.
اما لایه دوم که ارزش واقعی و وزن اقتصادی این مدل را نشان میدهد، خروجی این سیستم است. هر فردی که وارد دورههای مهارتآموزی میشود، در واقع یک کارآفرین بالقوه است. جوانی که تعمیرات برق خودرو یا تعمیر لوازم خانگی را یاد میگیرد، پس از پایان دوره میتواند یک کارگاه مستقل برای خود راهاندازی کند. او حالا خودش به یک کارآفرین تبدیل شده است که میتواند یک یا چند نفر دیگر را نیز به عنوان شاگرد یا همکار استخدام کند.

این همان اثر مرکب در اقتصاد است. یک کسبوکار در نیمه بالای طیف قرار میگیرد چون خروجی آن به تولید مشاغل جدید ختم میشود. در مقایسه با همان سوپرمارکتی که در ابتدا مثال زدیم، یک مرکز آموزش مهارتی توانسته است در بازه زمانی مشابه، صدها نفر را وارد بازار کار کند. این افراد دیگر کارگران ساده نیستند، بلکه تکنسینهای ماهری هستند که ارزش افزوده بالایی برای کشور تولید میکنند. تعمیر یک لپتاپ گرانقیمت یا برنامهنویسی پی ال سی برای یک خط تولید صنعتی، از خروج ارز جلوگیری میکند و چرخههای صنعت را در حرکت نگه میدارد. حال خود این کاراموزان نیز می توانند برای کارگاه خود کارمند، کارگر و حتی کارآموز استخدام کنند. در نگاه اول ممکن است این بنگاه های اقتصادی یک آموزشگاه ساده به نظر برسند اما تاثیری که بر جامعه و اقتصاد دارند بسیار عمیق است.
عبور از تئوری به سمت بازار کار
یکی از مشکلات بزرگ در بحثهای کارآفرینی این است که افراد معمولاً درگیر تئوریهای پیچیده میشوند و فراموش میکنند که بازار واقعی نیازمند کارهای عملی است. جامعه همیشه به تعمیرکار موبایل، متخصص تاسیسات و تکنسین برق نیاز دارد. این نیازها با پیشرفت تکنولوژی از بین نمیروند، بلکه پیچیدهتر میشوند. خودروهای امروزی بدون داشتن تخصص در زمینه ایسیو قابل تعمیر نیستند و سیستمهای برق ساختمان به سمت هوشمندسازی حرکت کردهاند.
بنابراین، کسب و کاری که بتواند این نیازهای متغیر بازار را شناسایی کرده و برای آنها نیروی کار متخصص تربیت کند، یک کارآفرینی هوشمندانه و با ارزش انجام داده است. این سیستم با کاهش نرخ بیکاری، افزایش سطح درآمد عمومی و بالا بردن کیفیت خدمات در جامعه، تاثیرات مثبت خود را نشان میدهد. کارآفرینی به این سبک فقط ایجاد یک منبع درآمد برای صاحبان کسب و کار نیست، بلکه یک مسئولیت اجتماعی است که به توانمندسازی سایر افراد کمک میکند. در نهایت ارزش یک ایده تجاری با تعداد افرادی سنجیده میشود که به واسطه آن ایده، زندگی بهتری پیدا کردهاند.



